Grandmother_-_Albert_Anker

یادش به خیر مادر بزرگ

” یادش به خیر مادر بزرگ…برای هر دردی درمانی می شناخت.

برگ ریحون واسه تسکین زنبور زدگی.

عرق نعناع واسه دلپیچه و نفخ.Grandmother_-_Albert_Anker

خاکشیر واسه رفع عطش و گرمازدگی.

انجیر خشکه واسه کرم روده و یبوست.

گل گاوزبون واسه بی خوابی.

یادش به خیر مادر بزرگ… واسه هر دردی تنها یک نسخه گیاهی داشت…از بیزاکودیل و دیفنوکسیلات و دیازپام هم سر در نمی آورد.

تا روزی هم که زنده بود لب به هیچ کدومشون نزد…قرص و قایم ۸۰ سال رو پای خودش ، اجاق نذری شب ۲۸ صفر رو علم کرد.

یادش به خیر مادر بزرگ.

اون زمونا مثل الان نبود … دوا و دکتر پیدا نمی شد… ده ما تنها یه قابله داشت که اونم واسه رسیدن به زائو باید با قاطر می آوردنش.

اگه نبود همین چهار تخمه و چهل گیاه و سنبل الطیب …و دانستنی هایی که سینه به سینه از مادربزرگا به مادرا می رسید …کار مریض با کرام الکاتبین بود.”

این وسط کی می تونست فرق سنگ کیسه صفرا و آپاندسیت رو از هم تشخیص بده!

اگه با اسفرزه کوهی سنگ دفع می شد که شده بود …اگه نه سر سوزن تریاکی ، شیره ای …تا کی سنگ دفع بشه یا زردی آشکار.

اگه هم آپاندسیت بود … که یه شب تب می کرد و فردا صبحش اجلش می رسید.

ساده بود …همه می پذیرفتن.

نه مثل حالا آزمایشگاه بود و نه هزار تا روش عکسبرداری و قدم به قدم مطب متخصص و درمونگاه.

خدا میدونه پدر خدا بیامرزم که یکهفته توی رختخواب افتاده بود و شبها تب می کرد و روزا ضعف… از مالاریا مرد یا از تب مالت.

خاله خان باجی های فامیل می گفتن ؛ خدابیامرز رو اون شبی که رفت پی گوسفند گم شده ش …آل زده!

مادر میگه … توی اون یک هفته هر چی جوشونده و عرقیات که مادربزرگ می گفت بهش داده …اما افاقه نکرد …اجلش رسیده بود.

یادش به خیر مادر بزرگ…

مادر بزرگ یه نفر بود …تو فامیل که هیچ … توی ده هم هیشکی مثل مادر بزرگ نبود …هیشکی حرفشو زمین نمیزد.

اون زمونا مثل الان نبود…

نمی گم خوب بود …خیلی جاهاش اشکال داشت مثلا روزی که مادربزرگ واسه زن شعبون نفتی که از درد مثل مار به خودش می پیچید آجر داغ کرد و گذاشت روی شکمش .

بعداً معلوم شد …آپاندسیت بود …اینو دکترای شهر بعد از جراحی گفته بودن.

اونا گفتن : اگه نیم ساعت دیرتر می رسید … آپاندیسش می ترکید و می مرد.

اونا گفتن: آجر داخ خیلی کار اشتباهی بود… ممکن بود ترکیدن رو تسریع کنه.

داشتم می گفتم …اون زمونا مثل الان نبود.

آخه الان خیلی همه چی ، هر چی به هر چی شده!

یه عالمه داروی شیمیایی …یه عالمه جوشونده و عرقیات و ادویه …یه راه آسون واسه دسترسی به اقیانوس اطلاعات اینترنتی …و :

یه خروار تب واسه دکتر بازی.

حالا دیگه تا کسی مریض میشه … از راننده آژانس سر کوچه گرفته تا داماد عمه نصرت که هوا فضا خونده …می شن دکتر.

بعضی فقط نسخه شیمیایی میدن …بعضی فقط نسخه گیاهی …بعضی هم که احساس خود پرفسور بینی قوی تری دارن از هر دو جور.

اینترنت هم شده …استغفرالله …وحی نازل.

درد بیماری کمه …توی این اوضاع گرونی و تورم و شلوغی درمانگاه های دولتی و بیمه های ناقص الخلقه و تغذیه مشکوک همراه با کمبود …بیمار بد اقبال نظر کارشناسان اینترنتی طب رو کجای دلش بذاره؟

آقا نکن …خانم نکن …تو دیگه بزرگ شدی …دکتر بازی واسه بچگی ها ست.

نسل مادربزرگای تک نسخه ای هم منقرض شده.

خیلی اگه به طبابت علاقه داری … این وقتی رو که توی اینترنت واسه پیدا کردن نسخه های جادویی می ذاری … بذار واسه کنکور … پزشکی قبول شو.

اونوقت این گوی و این میدان.

۶ دیدگاه

  1. سلام همکار گرامی.خدا بیامرزه رفتگانتونو این شب جمعه ای .واقعا” در این وانفسای زندگی نسخه پیچ های پزشک نما زیاد شده اند .این ماجراها در بخش هم موجوده.یک روز یکی از بیماران به من گفت خانم ….به من گفته برای تب به بچه گل بنفشه بده خوب میشه .جالبه بدونید تب بیمار به علت وجود تومور بود وهنوز برای بیمار شیمی درمانی شروع نشده بود.آخه یکی نیست بگه دختر خوب تو که علت تبو نمیدونی چرا نسخه میپبچی؟این توصیه یکی از پرستارهای طرحی مون بودکه تازه وارد بخش شده .وای به هفتادمیلیون ایرانی که پزشکی رو نخونده بلدن چی نسخه کنند.

  2. با سلام خدمت دوست و استاد عزیزم

    امیدوارم مردم دو چیز را یاد بگیرند اول اینکه برای پرسیدن هر سوالی به اهل ان رجوع کنند و دوم اینکه راجع به هر مساله ای نظر ندهند و انچه را نمی دانند با شجاعت بگویند نمی دانم.
    فکر کنم درصد زیادی از مشکلات جامعه ی ما با این دو اصل ساده حل شود.

  3. خیلی راحت هم نمی شه حرف زد.
    من که پزشک و پرستار نیستم و حتی آمپول زدن را هم بلد نیستم. ولی این را می دونم که داروی قطعی این بیماری هنوز پیدا نشده. آدمیزاد هم که یک جون بیشتر نداره، به آب و آتیش میزنه که خودش را نجات بده.

    من یکی که اینقدر توی سایتها وررفتم که یکیش هم سر در آوردن از سایت عمو فرید بود و خیلی کمکم کرد. البته از بیمارستانمون بروشور هم خواستم که دادند. و از آنجایی که عوارض شیمی درمانی را از نزدیک تجربه کردم، از همان بار اولی که شیمی درمانی شدم تصمیم گرفتم راه بهتر و بی ضررتری برای درمان پیدا کنم که سر از مطبهای طب سنتی و دست به دعا شدن و…درآوردم .

    یک نفر می گفت: یک بار توی هواپیما نشسته بودیم که یک مرتبه اعلام کردند هواپیما درحال سقوط است. یک آقای متشخصی که معلوم بود زیاد هم اهل خدا و پیغمبر نبود نمی دونی چطور کیفش را پرت کرد و یا ابالفضل می گفت…
    خلاصه این بیماری هم به خاطر خاطرات تلخی که از آن به جا مانده ترسناکه و هر کس را به هر طریقی به تکاپو وامی داره.
    باز هم از شما تشکر می کنم که باعث می شید ذهنهای نگران روشن بشه و مردم را از رفتن پی حرف و حدیثهای دروغ و جعلی دور نگه می دارید.

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شدعلامتدارها لازمند *

*

>