ریزش مو2
ریزش مو2

از ریزش مو نترسید

یکی از بزرگترین دغدغه های بیمارانی که تحت شیمی درمانی قرار میگیرند ، ریزش مو است. ریزش مو یا آلوپسی اثر جانبی ۳۰% از داروهای شیمی درماalopciaنی محسوب می شود ، یعنی در همه بیماران اتفاق نمی افتد.

اما متاسفانه در اکثر فیلم های سینمایی ، نماد سرطان ، طاسی سر ، معرفی می شود. در این سالهایی که با بیماران سرطانی ، کار کرده ام ، یکی از دشوارترین کارها ، پاسخ به سوال دختران نوجوان در زمینه ریزش مو بوده است. با توجه به اینکه شخصاً معتقدم نباید به بیمار دروغ گفت ، و اینکه دختربچه ها را خیلی دوست دارم . دیدن صحنه جاری شدن اشکهایشان برایم بسیار دشوار است.

امروز میخوام براتون از دختری بگم ، که موهای بسیار زیبا و بی نظیری داشت. بلند و مشکی و صاف. یک دختر بسیار زیبا ، باهوش ، مهربان و مودب .

روزی که خواستم شیمی درمانی اش را شروع کنم قطرات اشک چون مروارید از چشمانش میچکید. من بهش گفتم : فاطمه جان موهات میریزه اما دوباره در میاد ، من به تو اطمینان میدهم که به زودی با این مسئله کنار خواهی آمد.مثل همه آدمهای دیگری که میشناسم.

اما فاطمه ، تا غروب اجازه نداد شیمی درمانی را شروع کنم. غروب با چشمان اشک آلود  بالاخره موافقت کرد.مدتی از این ماجرا گذشت ، همانطوریکه تجربه این سالها نشان داده ، فاطمه با این مسئله کنار آمد. چند روز قبل از او خواستم احساسش را از ریزش مو بنویسد او لطف کرد با انشاء بسیار زیبایی نوشت. فاطمه نوشته اش را تفدیم کرده به همه کسانی که برای اولین بار قرار است تحت شیمی درمانی قرار بگیرند:

” سلام ، اسم من فاطمه است و میخواهم از دوران ریزش موهایم براتون بگم. اول اصلاً اجازه نمیدادم که دارو را به من وصل کنند چون خیلی اطلاعات داشتم و میدانستم که با وصل کردن دارو کم و بیش موهایم شروع به ریختن می کند و حتی شاید باورتان نشه ، من عاشق موهایم بودم و اگر گاهی موهایم را کوتاه میکردم تا چند روزی غصه میخوردم و گریه میکردم.

وقتی نوبت اول درمانم تمام شد ، تا دو هفته مشکلی نبود اما فکرش همیشه با من بود ، هفته سوم کم کم ریزش شروع شد و یک روز صبح بیدار شدم و احساس درد در پوست سرم کردم ، رفتم تا موهایم را شانه کنم. باور کردنی نبود برس پر مو شد. بعد از آن خیلی گریه کردم و حاضر نبودم حتی موهایم را بتراشم تا کمتر اذیت شود ولی بالاخر راضی شدم با خاله هایم به آرایشگاه رفتم وقتی که موهایم را شانه میکرد تا بتراشد یهو همش ریخت .

خیلی خیلی خیلی خیلی گریه کردم ، بعد مادرم مرا به بازار برد تا پستیژ بخریم ، خریدم و تا دو ماه کامل روی سرم بود. توی زیرش را در نمی آوردم و به سختی راضی میشدم به حمام بروم. بالاخر تصمیم گرفتم ، با این مسئله کنار بیایم و خودم را اذیت نکنم.

دوستان عزیزم سرنوشت این قسمت از درمان ما عین یکدیگر است ، پس سعی کنیم به همدیگر کمک کنیم تا این قسمت جزء بهترین قسمت باشد.”

 پی نوشت : این یادداشت در مجله پارسی نامه به عنوان مطلب برگزیده انتخاب شد. که در همین جا به فاطمه عزیزم تبریک میگم و براش آرزوی سلامتی میکنم.

مطالب مرتبط:

– ریزش مو در بیماران سرطانی

– هدیه خداوند (بهبود یافته از سرطان سینه)

– تفسیر محدثه ای از سرطان

– از پرستارم انتظار دارم

– آداب سخن گفتن با بیمار سرطانی

– درمان هوجکین با عشق واقعی

۴ دیدگاه

  1. ایننقدر از این قسمت خاطره دارم که میتونم باهاش یک کتاب بنویسم……………………..

    • بنویسید … بارها شاهد بودم که نوشته ها و تجارب بیماران بهبود یافته تاثیر بیشتری روی بیماران تحت درمان داره…ما جهت انتشار تجارب شما در سایت…مشتاقانه در خدمتیم.

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شدعلامتدارها لازمند *

*

>